تبليغاتX
* *•. ღدست خط سرنوشت...ღ.•* *



هنوز به جایی نرسیدم که بخوام حضورتو گدایی کنم...

.

.

.

.

به روح اعتقاد داری؟؟

+ نوشته شده در ساعت توسط آهسته



شکستت میدم...

دوست داشتنتو تو وجودم میشکنم...

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آهسته |



امروز تو پارک با سه تا دختر آشنا شدم...

سه ساعت باهاشون حرف زدم

نتیجه: من پاک ترین دختر روی زمینم!!

+ نوشته شده در ساعت توسط آهسته |



نمی دونم امروز منو ندیدی یا خودتو زدی به ندیدن...

ولی من امروز دیدمت...

یه جوری که انگار تا حالا ندیده بودمت...

احساس می کنم بازیم دادی... بدجوری...

با اون نگاه کشنده ت...

چرا امروز انقد با دیروز فرق داشتی؟؟؟

+ نوشته شده در ساعت توسط آهسته |



امروز ازت بدم اومد...

به همین مناسبت از خودمم بدم اومد....

+ نوشته شده در ساعت توسط آهسته



سیگار میکشی که بگی اعصابت خیلی خورده؟؟

تا امروز فکر میکردم بین دوستات فقط تو سیگار نمی کشی...

درک... بکش...میخوام بدونم تا کی با چشمام دونه دونه خریتهاتو میبینم و به روی خودم نمیارم!

+ نوشته شده در ساعت توسط آهسته |



عجب روزی بود امروز...

بارون اومد...تو اومدی...

یه فصل زمین خوندن رو به یه ساعت با تو بودن فروختم....

یعنی فردا بازم بارون میاد؟؟

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آهسته



منتظر نگاهت بودم تموم طول امروزو....

ببین...من یه جورایی عاشق نگاتم... خودتو نمی دونم... نمی شناسمت... اما نگات همیشه واسم آشناس...

 

نگیرش از من ...تروخدا...

(کاری نکن چشاتو از کاسه در بیارم که نگات بشه واسه خودم!)

+ نوشته شده در ساعت توسط آهسته



خیره شدم به عکست...

دومین تلاش برای پی بردن به رنگ چشمات...

خدا در این مورد ترکونده....

+ نوشته شده در ساعت توسط آهسته |



می دونم امروز سنگینی نگامو رو خودت حس کردی...

خیره شده بودم به چشات...آخرم نفهمیدم که چه رنگیه... فردا بیشتر تلاش میکنم...

 

چه حس خوبی داره گستاخی...

+ نوشته شده در ساعت توسط آهسته